میدونم گفتم نمیام از خودم بگم ولی این مهم بود و میخواستم یه جایی داشته باشمش.
یادتونه اینجا گفتم که ویل آی اور دو د سیم؟! وِل، سیمز لایک آی دید د سیم!!
بحث کلا راجب من بود و عادت نداشتم که من و مشکلاتم center of attention یه نفر باشیم و در جواب همه سوالا یه دویست بار میگفتم نمیدونم تا به یه جوابی برسم. و میگفتم که ناهار دو نفره یجوریه، چون تو اگه حرفی نداشته باشی بزنی دیوارو نگاه میکنی و طرف مقابلت تو رو و کسی نیست مکالمه رو ادامه بده و آکوارده! :))
میگفت تو چرا بست فرند نداری و میگفتم من اصن نمیدونم بست فرند چیه و کلا همیشه با مقوله ی یه نفر به عنوان بست فرند مشکل داشتم. از همون اول دبستان که گلنوش گیر میداد دوست صمیمیت کیه تا همین الان که خودت داری میپرسی و نمیتونم اسم یه نفرو برات بیارم. میگفتم من close friends دارم و حتی همینا هم یکی و دوتا نیستن. رِنج دوستای من زیادن و معمولا هم خیلی باهم فرق دارن، ینی یه تیپ خاص با یه نوع تفکر خاصی نیست که من فقط با همون یه عده دوستی کنم و همه نوع مدل دوستی دارم من. اگه قراره یه glue ای بین بچه ها باشه که به هم ربطشون میده، اون منم!
میگفت بست فرند ینی اینکه عاقا یکی که میشینی همه غرهاتو بش میزنی، اگه یه گندی بالا بیاری میری به اون میگی چون میدونی جاجت نمیکنه. طرف هم خوبیاتو میبینه هم بدیاتو و حاضره بخاطر خوبیات، همه اون گند اخلاقیاتو تحمل کنه. (اینو نگفتم، ولی این خیلی چیز آرمانی ایه واسه من. و چیزیه که من هیچوقت نداشتمش یا اجازه ی داشتنشو به خودم ندادم!) میگفتم که خب من غرهامو به هیچکس نمیزنم. یه مدت تو اینترنت، تو وبلاگم غر میزدم که دیگه اونجا هم نمیزنم. میگفت خب اینجوری که آدم یهو منفجر میشه و من :)))) بودم!
میگفتم کلا توی هیچ چیزی نمیتونم فقط یدونه انتخاب کنم. فیلم، کتاب، غذا، رنگ، کاراکتر مورد علاقه و ... . میگفت تو مثلا هر کتابی رو بخاطر یه چیزیش دوست داری و هیچ کتابی نیست که همه ی اینا رو باهم داشته باشه. توی دوستاتم قضیه همینه. میخوای طرف همه اینا رو باهم داشته باشه تا تو همه چیزتو بریزی وسط و هیشکی اینجوری نیست!
میگفت تو راجب خودت با هیشکی حرف نمیزنی و من میگفتم خب who cares و میگفت تو اصن اجازه نمیدی که کسی care! ملت خودشونم بخوان پیشقدم بشن میترسن از این که برینی بهشون :)) (تجربه تلخ دارن دوستان!)
میگفتم که اگه طرف هم پیدا بشه، من میترسم. نمیخوام بشینم نقطه ضعفامو واسه کسی بگم. نمیخوام این گاردو بیارم پایین. اگه هم موقعی حس کنم یه طرفی داره زیادی میدونه و میفهمه خودمو میکشم عقب. مپرسید چرا و میگفتم نمیدونم و شاید بخاطر اینه که نمیخوام دیدی که به من دارن عوض بشه و من همیشه سعی کردم دید ملت به خودمو کنترل کنم.
الان اینجا میگم که میترسم چون طرف میتونه بذاره بره. چون as stupid as it sounds وقتی متقابل نباشه (مثلا من به تو بگم و تو به من نگی (که نمیگی!)) تو eventually حوصلت سر میره و شاید نه ناگهانی ولی به تدریج، میری. و اونوقت یه منِ بدون گارد میمونه با تویی که پیش خودت فکر میکنی من چه احمقی بودم. و من اینو نمیخوام. نمیخوام که آسیب ببینم. as stupid as it sounds، نمیخوام.
و بحث روی چرایی این قضیه موند تا دفعه بعد. نمیدونم چه حسی دارم که نشستم اینا رو براش گفتم و الان اینجا نوشتم. ولی فکر میکنم progress محسوب میشه؟! و ایتس اوکی آی گس؟! idk.
برچسب:
نویسنده: رها نعمتی