خرید بک لینک

درباره سایت

idk.

امکانات وب

idk.
once it's written down, everything is always happening, all at once
54

سلام. این نوشته مال 1398/11/15 عه و امروز 1404/05/26 :)) خودمم یادم نبود که همچین چیزی نوشتم یه روزی! :)‌ ولی چون خوشم اومد و دوست داشتم اینجا باشه, منتشرش میکنم!

***

چننند وقت پیش بود که شیدرخ پیام داد "جوری تو بلاگت چیزی نذاشتی که از یه سال بیشتر شده" :)))
و من به هزار و یک پستی فکر میکردم که قصد داشتم بذارم ولی هی بهونه وقت نداشتن آوردم و بیخیالشون شدم.
توی این چند وقتی هم که داریم میریم بیمارستان هی میخواستم بیام از "اولین ها"یی که اتفاق افتاد بگم تا حس اون موقع بمونه حداقل.
اولین روز تو بخش که داشتم از استرس میمردم..
اولین مریضایی که دیدم و آنستلی خودمم نمیدونستم دارم چیکار میکنم :))
اولین کشیک که تکنیکلی کشیک نبود اصن و فقط قرار بود 4 ساعت وایسیم تو اورژانس که یه ساعت موندیم و رفتیم :))
اولین باری که ماساژ قلبی دادیم به مریضی که دیگه رفته بود ولی طبق قانون باید 45 دقیقه احیا میشد..
اولین باری که رفتم اتاق عمل و لباسای اونجا اندازم نبود (as always) و ضایع تر از ریخت اون روزم هیچجا ندیدم :))
و هزارتا اولین دیگه...

ولی جدیدا یه سری اتفاقاتی افتاد که باعث شد یه تکونی به خودم بدم.

یکیش اینکه چند روز پیش داشتم به یه نفر توصیه هایی راجب اینکه چطوری خودشو بشناسه میکردم. باهاش حرف میزدم راجب مشکلات و استرس هایی که داره. راجب مشکلاتی که برای اون خیلی بزرگن و برای منِ چند سال پیش هم بودن ولی دیگه نیستن! یه لحظه با خودم فکر کردم که هولی شت، من کی اینقدر بزرگ شدم که حالا دارم به یه نفر دیگه اینجور توصیه ها رو میکنم؟! این حرفا رو واقعا من دارم میزنم؟؟ when did I become so wise؟! :)) بعضی وقتا خودم یادم میره که 22 سالمه. هنوزم حس میکنم همون 16 ساله ایم که میومد تو وبلاگش از مدرسه چرت و پرت محض میگفت و غر میزد و گریه میکرد و حوصله ی جماعتی رو سر میبرد کلا :)) و دوست داشتم برگردم اینجا و تغییرات خودمو ببینم ولی خب چیزی ثبت نکرده بودم :)

و دیگه اینکه یکی از دانشجوهای چند ترم بالاترمون، یه شب خوابید و فردا صبحش دیگه بیدار نشد. دلیلش هم گفتن حمله قلبی بوده. همینجوری یهویی! بدون هیچ سابقه قبلی ای! و هیچوقت اینقدر مرگ رو نزدیک ندیده بودم!! اصن ممکنه همین فردا منم بخوابم و دیگه بیدار نشم... و ملت یه مدت راجبم حرف میزنن و بعد کلا یادشون میره نگاری وجود داشت. با اینکه میدونم دیگه وبلاگ از مد افتاده و کسی اینا رو نمیخونه، ولی من بازم دوست دارم حداقل یه چیزی از خودم به جا بذارم. دلم به اینجا و آدمایی که اینجا رو میشناسن خوشه که شاید یه روزی که من دیگه نیستم، بیان اینجا و حرفامو راجع به چیزایی که دوست داشتم بخونن و تصور کنن که هنوزم دارم کارایی رو انجام میدم که دوست دارم :))

Continue | | سه شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۱۵ | | نگار
About
reckless & fallen for a dream
Categories
انیمه و مانگا
کتاب متاب
روزمره
Links
نگـار
ساناز
شیـد
شیرین
پاذ
ریحانه
مینا
اطلس
DesiGn
Template World

برچسب: نویسنده: رها نعمتی تاريخ: پنجشنبه 27 آذر 1404 ساعت: 9:16

صفحه بندی