
خب خب خب...
تقریباً همون موقعی که کتاب سومش میخواست منتشر بشه، این سری رو کشف کردم و از طرح جلداش خیلی خوشم اومد. گفتم عه اینا رو هم بد نیس بخونیم و اینا... ولی خب ماشالا لیست بالا بلند بود، این هم توی اولویت نبود :دی بعدنا نشر بهداد جلد اولو ترجمه کرد و قضیه جدی شد :))))
کتاب اولو تابستون امسال خوندم. و بعد دانشگاه شروع شد و میدونستم اگه جلد دومو شروع کنم از کار و زندگی میفتم، در نتیجه نخوندم نخوندم تا همین چند هفته پیش :) و بلافاصله جلد سومو شروع کردم.
از یک هفته پیش تا الان که تموم شده، حس تهی بودن بدی دارم هاها. سراغ هیچ کتاب دیگه ای هم نمیتونم برم، همه چیز خیلی حوصله سر بر به نظر میرسه دیگه!!
خب، حالا ماجرا از این قراره که چنننند سال آینده ی بشر رو نشون میده. که به نحوی آدم تونسته تا اون ته منظومه شمسی رو مال خودش کنه و به نقاط مختلفش دسترسی داشته باشه و توی سیاره ها و سیارک های مختلف زندگی کنه حتی. (my former space geek self was so pleased) نظام حاکم به انسان توی این دنیا یه نظام دیکتاتوری و ایناس. آدم ها هم دسته بندی هایی دارن و به هر دسته اسم یه رنگ دادن و بر اساس رنگشون امکانات رفاهی، نوع و مدل زندگی، کار و حرفه شون حتی ژنتیکشون باهم فرق داره.

به این شکل که Gold ها در راس هرم قرار دارن و نسل برتر بشرن. از هر لحاظی. از جمله هوش و استعداد، قدرت بدنی و اصن روش زندگیشون و همه چی. فرمانروا و معاون هاش و کلا افراد در راس حکومت همگی گُلد ان و فقط گُلدها میتونن به مقام های بالای جامعه برسن.
پایین ترین قسمت هرم، Redها هستن. به این نسل، گفته شده که بشر هنوز از زمین نیومده روی مریخ و شما دارین جون میکنین توی معادن مریخ و کار میکنین تا مریخ رو برای آیندگان فراهم کنین. و اینا روحشونم خبر نداره چه کلاهی سرشون رفته! و اینا کلن تا حالا رنگ آسمون رو به چشم ندیدن و ظلم زیادی داره بهشون میشه ولی خودشون خبر ندارن.
بین این دوتا گروه هم رنگ های دیگه قرار دارن: Pink، Obsidian، Brown، Gray، Blue، Purple، Green، Yellow، Orange، White، Copper و Silver. که رنگشون، حرفه و شغلشون و بقیه جنبه های زندگیشون رو تعیین میکنه.
شخصیت اصلی داستان، دارو (Darrow)، یه Redعه که به طریقی متوجه این کلاهی که سر همشون رفته میشه. و بعدتر طی اتفاقاتی که براش میفته، با یه گروه از Redهای شورشی آشنا میشه و اونا تصمیم میگیرن دارو رو بفرستن وسط گلدها. تا توی جامعه شون بره بالا و به یه مقام و منصبی برسه تا بتونن از درون گلدها و حکومت رو نابود کنن.
تا اینجاش ممکنه یکم بورینگ و بیخود و تکراری به نظر بیاد. و با این مدل توضیح دادن منم تازه یه چیزی به بورینگ بودنش اضافه میشه :)) ولی اصن نثر کتاب یه چیز خاصیه، میدونی قضیه قراره بیشتر از چیزی باشه که به نظر میاد. حس میکنی قراره یه چیز بزرگ باشه و نه مثل این داستان های "مثلا" حماسی!
من کلا از فیلم ها، کتاب ها، انیمه ها و سریال هایی که شخصیت های زیاد دارن خوشم میاد. میتونی انواع و اقسام مختلفی از آدم ها رو ببینی و باهاشون آشنا بشی که هیچکدوم مثل اون یکی نیس و هر کدوم طرز فکر متفاوت و راهکار های متفاوتی واسه حل یه مشکل دارن. اینکه تعامل بین شخصیت ها رو میتونی ببینی و میتونی خودتو بینشون پیدا کنی رو دوست دارم! که همه ی اینا مستلزم اینه که نویسنده داستان پردازی و شخصیت پردازی قوی داشته باشه، و پیرس براون تو این زمینه سنگ تموم گذاشته بود!
همه ی افرادی که کتابو خوندن به این نکته اشاره میکنن که نثر و قلم نویسنده عالیه! شخصیت ها خیلی باورپذریر و خوبن و شخصیت پردازیش هرچی جلوتر میره بهتر میشه.
خیلی خوب نشون میده که هیچکس خوب خوب یا بد بد نیست. همه دارن کاری رو انجام میدن که فکر میکنن واسه خودشون و خانواده شون و جامعه شون بهترینه و صرفن کاری رو بخاطر evil بودن یا تمایل به بد بودن انجام نمیدن. همین خیلی واقعی میکنه شخصیت ها و فضای کتابو.
کتاب ها دیالوگ های خیلی خوبی دارن. افکار دارو و تغییراتی که به مرور توی خودش و افکارش به وجود میان خیلی خوبن. اینکه شخصیت اصلی یه پرفکت هیرو نیست و اینجوری نیست که هی راه بره داد بزنه که "آه من دنبال عدالتم و آه آزادی"، به موقعش خشنه و به موقعش انتقام میخواد و اخلاقمداری و اینا رو میذاره کنار باعث میشه که ملت بیان بگن "I don't think I've ever read a more human character than Darrow". و دتس وات آی لاو اباوت هیم اند د رست آو د کرکترز.
نکته ی دیگه، علاقه من به تراژدی و اتفاقات ناگهانی و غیر قابل پیش بینیه، و کتاب ها توی این زمینه هم چیزی کم نداشتن! صحنه هایی که آدمو له میکرد و باعث میشد واسه شخصیت ها و استراگل هاشون و دردی که میکشیدن، فیزیکالی درد بکشی کم نبودن.
جوری که نویسنده با مرگ کاراکتر هاش کنار میومد رو دوست داشتم. چون معمولا وقتی یه شخصیت مهمی میمیره، دوست نداری یهویی از داستان کنار بره و بقیه به زندگی معمولشون ادامه بدن و برن پی کارشون! در نتیجه اینو دوست داشتم که تا یه مدتی بعد از مرگ کاراکتر، هنوز ازش اسم برده میشه و بهش فکر میشه و درباره ش بحث میشه حتی.
ایرادهایی که یه عده گرفته بودن به کتاب، این بود که این همه تکنولوژی و وسایلی که افراد کتاب توی زندگی روزمره و جنگ هاشون استفاده میکردن، اونقدری که باید، توصیف نشده بوده و آدم گیج میشده و تصورش هم مشکل بوده. توی جنگ ها هم یکم بحث زیادی تخصصی میشده و دوباره کلی وسیله و اینا معرفی میشده که آدم ازشون سر در نمیاره. اینکه جنگ ها هم توی فضا صورت میگیره، کمکی به راحت تر تصور کردنشون نمیکنه! و شخصاً با این حرفاشون موافق بودم :))))
یکی گفته بود که
"If you read the Red Rising trilogy for even one reason, let it be Sevro. Sevro is everything."
خیلی موافقم باهاش :)) ولی من تمنا رو با خود نویسنده به راه راست هدایت کردم و گفتم اینجا هم همین کارو بکنم :))))))))))))))))))))))


دلمم داره واسه این بوکمارک ها غش و ضعف میره و هیچجوره هم نمیتونم جورشون کنم، و همینجوری عکسو میذارم تا هر دفه نگاش کنم بذوقم حداقل!

خلاصه که، Red Rising بخونین دیگه. والسلام :))

برچسب:
نویسنده: رها نعمتی